ذبيح الله صفا
983
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
فرخنده شد ز دولت گل صبح و شام ما * فرخنده باد روز و شب و صبح و شام گل بلبل ز شوق گل سحرى نعره بركشيد * ديوانه شد عبيد چو بشنيد نام گل * * از حد گذشت درد و بدرمان نمىرسيم * بر لب رسيد جان و بجانان نمىرسيم گر رهروان بكعبهء مقصود مىرسند * ما جز بخارهاى مغيلان نمىرسيم آنان كه راه عشق سپردند پيش ازين * شبگير كردهاند و بايشان نمىرسيم ايشان مقيم در حرم وصل ماندهاند * ما سعى مىكنيم و بدرمان نمىرسيم بويى ز عود مىشنود جان ما ولى * در كُنهِ كارِ مجمره گردان نمىرسيم چون صبح در صفا نفس صدق مىزنيم * ليكن بآفتاب درخشان نمىرسيم در مسكنت چو پيرو سلمان نمىشويم * در سلطنت بجاه سليمان نمىرسيم همچون عبيد واله و حيران بماندهايم * در سرّ كارخانهء يزدان نمىرسيم * * بناى و نى همه عمرم گذشت و مىگفتم * دريغ عمر و جوانى كه مىرود بر باد بآه و ناله كنون دل نهادهام ، چه كنم ؟ * قضا قضاى خدايست ، هرچه بادا باد * * اى عبيد اين گل صد برگ بر اطراف چمن * هيچ دانى كه سحرگاه چرا مىخندد باوجود گرهِ غنچه و تنگى دل او * حكمتى هست نه از باد هوا مىخندد چون ثبات فلك و كار جهان مىبيند * ببقاى خود و بر غفلت ما مىخندد * آنكه گردون فراشت و انجم كرد * عقل و روح آفريد و مردم كرد رشتهء كاينات درهم بست * پس سرِ رشته در ميان گم كرد * گفتم : عقلم ؟ گفت كه حيران منست * گفتم : جانم ؟ گفت كه قربان منست